جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست استان گیلان
تبليغاتX
بامگاه
بامگاه

نه اسمش عشق است،نه علاقه،نه حتی عادت.

حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:3 توسط ش.صبا| |

بچه که بودیم
وقتی بستنی مان را گاز می زدند
قیامت به پا می کردیم !
چه بیهوده بزرگ شدیم ...
روحمان را گاز می زنند

می خندیم ...

به نقل از صفحه فیس بوک یکی از دوستان

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 17:30 توسط ش.صبا| |

برای اینکه خودتان را از بین ببرید ، باید یک روح پیچیده و اسرارآمیز داشته باشید . هرچه سطحی تر باشید بیشتر در امان هستید...!



پی نوشت: کتاب عروس بیوه نوشته جویس کرول اتس

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:15 توسط ش.صبا| |

هوس خودمان را بيگناهی و هوس ديگری را شقاوت می دانيم . و اين تضاد ميان آنچه به خودمان و آنچه به دلدار مربوط می شود فقط درباره هوس نيست ، درباره دروغ هم هست . دروغ ضروری ترين و رايج ترين وسيله محافظت است . اما همين دروغ آن چيزی است كه توقع داريم هرگز به زندگی دلدار راه نيابد، چيزی كه تجسس مي كنيم ، بو می كشيم ، و همه جا مايه نفرت ماست......!


...هرگز جز برای خود و برای آنان كه دوست می داريم، نمی لرزيم . و هنگاميكه خوشبختی مان ديگر به دست آنان نيست در برابرشان چه آرام، چه آسوده و چه گستاخ می شويم...!


...زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد . هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست...!





پی نوشت: از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته نوشته مارسل پروست

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:2 توسط ش.صبا| |

گاهی دلم می خواد به بهونه اتفاقهایی که میفته برای همه بغضهایی که دارم گریه کنم.

دنبال بهونه می گردم که بغض هام رو ببارم اما هنوز در کشمکش اینم که با خودم رو راست
نباشم و به خودم بگم که چقدر قوی و محکمم.

حس می کنم همه چیز را. همه حرفهای سکوت را. همه حرکت های درون سکوت را.

بودن در عین نبودن و ناامیدی در عین ناباوری.

آره اینا رو می فهمم.

تجربه خلاف این رو ثابت کرده، نه؟

اما این بار شاید باید ایستاد، نگاهی به دور و بر کرد و حرکتی نو رو آغاز کرد.

پر از حسی هستم که میگه چقدر دلم میخواد ...

پر از این دلم میخوادهام.

کاش...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:27 توسط ش.صبا| |

امروز سالروز قشنگترین روز دنیاست برایم.

یکسال پیش بود در غروبی دل انگیز که حادثه رخ داد. حادثه شاید نه بهتر که بگویم معجزه ای بود انگار در زندگی غم آلودم. آن روز طعم خوش شادی داشت، امنیت و آرامش.

و امروز سالگرد آن روز رویایی است. رویایی که به واقعیت نزدیک شد اما هرگز رنگ حقیقت نگرفت.

رویاهای قشنگ را به دست باد نمی سپارم، مشمول زمانش نمی کنم، تکرارش می کنم به دفعات.

رویای آن روزهاست که جان مایه زندگیم شده در این روزهای سرد و مه آلوده. 

زمزمه اش می کنم همچون سرودی که باید سرلوحه زندگانیم قرار گیرد.

امروز ِ سال گذشته را دوست میدارم.

امروز ِ امسال را دوست می دارم.

و امروز ِ سال های آتی را نیز دوست خواهم داشت.

امروز به اندازه دنیایی شادم.شاید امروز روز ِ معجزه باشد.

یادت باشد که وسیله خوردنی نیست... خودت می دانی و من و خدایی که در این نزدیکی است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 1:5 توسط ش.صبا| |

انگار نه انگار که از این مسیر بارها رد شده بودم. انگار نه انگار که مدتها بود صرف همان قانونِ «عادت می­کنیم»، زیباییش را نمی دیدم. اما این بار چه شده بود خودم هم در تعجب بودم. انگار حجاب از جلوی چشمانم کنار رفته بود. هر منظره از نوع ساده­ ترینش هم شبیه یک تابلوی نقاشی بود برایم.

بعد که چشم می­گرداندی و آن وسعت پیش رو را می­دیدی، می­­فهمیدی که هزاران نقاشی وجود دارد. آنجا بود که دلت میخواست همان لحظه در میان آن همه مردم حتی، سجده شکر بگذاری و تبارک الله احسن الخالقین بگویی.

پارسال همین موقع ها بود که حال خوشی داشتم انگار. همین مسیر را می رفتم و چشم به راه اتفاقی بودم که امیدوارانه دوست داشتم خوب باشد. الان که یک سال گذشته هنوز نمی­دانم که خوب بود یا نه. انگار هم خوب بود و هم نه.

این روزها به شادی­های کوچک دل خوش می­کنم. به دیدن پروانه­ ای در باغ زیتون، لبخند دخترکی هفت ساله و .... .حتی گاهی به شکاف دیوار هم می خندم که تنها بخندم. که لحظه ای دیگر بگذرد.

به امید چیزهای واهی ام هنوز.

این روزها امیدم نا امید می شود، شب هایم دیر صبح می شود، و چشمانم آفتاب می خواهد.

اما مگر من چند جان دارم؟

فرو ریخته ام انگار.

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 14:6 توسط ش.صبا| |

امشب شامم با اشک چشمام مخلوط شد،

تنها بودم و اومده بودم تو اتاقم که یهو یه چیزی خوندم که دیگه نتونستم جلوی بغضی رو که از پریروز

خورده بودم بگیرم.

شامم هم خیس شد هم نمکین. امروز اینقدر دلم گرفته بود از روزگار که کتاب خدا رو باز کردم تا برای

دومین باردر یک ماهه اخیر همون یک آیه بیاد که میگه و وعده خدا محقق خواهد شد.

دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم خدایا دوسِت دارم. به خاطر همه چیزهایی که دادی و همه

چیزهایی که گرفتی، به خاطر خودت و بی منت بودنت، به خاطر کرمت، به خاطر بزرگی که داری

دوستت دارم.


پ.ن. دوست گلم، ساقی می، امیدوارم هر چه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری. منم اگه خدا قبول

کنه برات از ته دلم دعا می کنم.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 23:20 توسط ش.صبا| |

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
...
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟


پ.ن. این شعر یکی از اشعار زنده یاد قیصر امین پور عزیز است که بر حسب اتفاق جایی خواندم و آنقدر به دلم نشست که حیفم آمد آن را با شما دوستان خوبم قسمت نکنم.

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 20:55 توسط ش.صبا| |

به نام خدا


گفتی برو و من رفتم

خط کشیدی بر روی همه دیروزها

و من

پاک کن را بر میدارم و خودم را از امروز

و همه فرداهای نیامده ات پاک می کنم

میفهمم حست را، زخمت را،

همه سکوتت را و در خود فروشکستنت را،

این انتخاب توست

و من قول داده ام

که حرمت نهم بر انتخابی که می گوید نمی خواهمت

با عشق می روم

باشد که شاد باشی

باشد که فراموش کنی و بتوانی

باشد که زندگی کنی

اما به خاطر بیاور

که دل شکسته ای این سوی دنیا

هنوز دوستت می دارد با هر آنچه که هستی

هر آنچه که بوده ای و هر آنچه که خواهی بود


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 17:23 توسط ش.صبا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ