می خندیم ... به نقل از صفحه فیس بوک یکی از دوستان
یکسال پیش بود در غروبی دل انگیز که حادثه رخ داد. حادثه شاید نه بهتر که بگویم معجزه ای بود انگار در زندگی غم آلودم. آن روز طعم خوش شادی داشت، امنیت و آرامش. و امروز سالگرد آن روز رویایی است. رویایی که به واقعیت نزدیک شد اما هرگز رنگ حقیقت نگرفت. رویاهای قشنگ را به دست باد نمی سپارم، مشمول زمانش نمی کنم، تکرارش می کنم به دفعات. رویای آن روزهاست که جان مایه زندگیم شده در این روزهای سرد و مه آلوده. زمزمه اش می کنم همچون سرودی که باید سرلوحه زندگانیم قرار گیرد. امروز ِ سال گذشته را دوست میدارم. امروز ِ امسال را دوست می دارم. و امروز ِ سال های آتی را نیز دوست خواهم داشت. امروز به اندازه دنیایی شادم.شاید امروز روز ِ معجزه باشد. یادت باشد که وسیله خوردنی نیست... خودت می دانی و من و خدایی که در این نزدیکی است.
انگار نه انگار
که از این مسیر بارها رد شده بودم. انگار نه انگار که مدتها بود صرف همان قانونِ
«عادت میکنیم»، زیباییش را نمی دیدم. اما این بار چه شده بود خودم هم در تعجب
بودم. انگار حجاب از جلوی چشمانم کنار رفته بود. هر منظره از نوع ساده ترینش هم
شبیه یک تابلوی نقاشی بود برایم. بعد که چشم میگرداندی
و آن وسعت پیش رو را میدیدی، میفهمیدی که هزاران نقاشی وجود دارد. آنجا بود که
دلت میخواست همان لحظه در میان آن همه مردم حتی، سجده شکر بگذاری و تبارک الله
احسن الخالقین بگویی. پارسال همین موقع
ها بود که حال خوشی داشتم انگار. همین مسیر را می رفتم و چشم به راه اتفاقی بودم
که امیدوارانه دوست داشتم خوب باشد. الان که یک سال گذشته هنوز نمیدانم که خوب
بود یا نه. انگار هم خوب بود و هم نه. این روزها به شادیهای کوچک دل خوش میکنم. به دیدن پروانه ای در باغ زیتون،
لبخند دخترکی هفت ساله و .... .حتی گاهی به شکاف دیوار هم می خندم که تنها بخندم.
که لحظه ای دیگر بگذرد. به امید چیزهای
واهی ام هنوز. این روزها امیدم
نا امید می شود، شب هایم دیر صبح می شود، و چشمانم آفتاب می خواهد. اما مگر من چند
جان دارم؟ فرو ریخته ام
انگار.
امشب شامم با اشک چشمام مخلوط شد، تنها بودم و اومده بودم تو اتاقم که یهو یه چیزی خوندم که دیگه نتونستم جلوی بغضی رو که از پریروز خورده بودم بگیرم. شامم هم خیس شد هم نمکین. امروز اینقدر دلم گرفته بود از روزگار که کتاب خدا رو باز کردم تا برای دومین باردر یک ماهه اخیر همون یک آیه بیاد که میگه و وعده خدا محقق خواهد شد. دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم خدایا دوسِت دارم. به خاطر همه چیزهایی که دادی و همه چیزهایی که گرفتی، به خاطر خودت و بی منت بودنت، به خاطر کرمت، به خاطر بزرگی که داری دوستت دارم. پ.ن. دوست گلم، ساقی می، امیدوارم هر چه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری. منم اگه خدا قبول کنه برات از ته دلم دعا می کنم.
گفتی برو و من رفتم خط کشیدی بر روی همه دیروزها و من پاک کن را بر میدارم و خودم را از امروز و همه فرداهای نیامده ات پاک می کنم میفهمم حست را، زخمت را، همه سکوتت را و در خود فروشکستنت را، این انتخاب توست و من قول داده ام که حرمت نهم بر انتخابی که می گوید نمی خواهمت با عشق می روم باشد که شاد باشی باشد که فراموش کنی و بتوانی باشد که زندگی کنی اما به خاطر بیاور که دل شکسته ای این سوی دنیا هنوز دوستت می دارد با هر آنچه که هستی هر آنچه که بوده ای و هر آنچه که خواهی بود
وقتی بستنی مان را گاز می زدند
قیامت به پا می کردیم !
چه بیهوده بزرگ شدیم ...
روحمان را گاز می زنند ![]()
دنبال بهونه می گردم که بغض هام رو ببارم اما هنوز در کشمکش اینم که با خودم رو راست
نباشم و به خودم بگم که چقدر قوی و محکمم.
حس می کنم همه چیز را. همه حرفهای سکوت را. همه حرکت های درون سکوت را.
بودن در عین نبودن و ناامیدی در عین ناباوری.
آره اینا رو می فهمم.
تجربه خلاف این رو ثابت کرده، نه؟
اما این بار شاید باید ایستاد، نگاهی به دور و بر کرد و حرکتی نو رو آغاز کرد.
پر از حسی هستم که میگه چقدر دلم میخواد ...
پر از این دلم میخوادهام.
کاش...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



